تبليغاتX
سوخته لاله زار من
خانه | آرشیو | پست الکترونیک
از بلندترین خانۀ دنیا

 

دو خانه در دنیا وجود دارد که روی بلندترین کوه های دنیا قرار دارند.

یکی ازین خانه ها از من است که روی آخرین کوه دنیا قرار دارد. هر روز مقابل خورشید ایستاده شده، غروب را می سازد و شب را شکل می دهد. خبر نداشتم که کدام خانۀ دیگر هم است که از خانۀ من هم بلندتر است و هم قدامت بیشتر دارد.

میلیون ها سال قبل تصمیم گرفتم روی بلندترین کوهی دنیا خانه بسازم. در آن وقت در پست ترین نقطۀ دنیا زندگی می کردم. از همان پستی به سمت آخر دنیا حرکت کردم. چون آخر دنیا برایم نزدیکتر از اول دنیا بود. بالاخره رسیدم روی بلندترین و آخرین کوه دنیا. شروع کردم به ساختن خانه. روز دوم و یا سوم بود که متوجه خانه دیگری شدم که روی اولین و بزرگترین کوه دنیا وجود دارد. این خانه هر روز روی خورشید را لچ کرده و روز را می سازد. تا قبل از دیدن این خانه فکر می کردم من اولین کسی هستم که تصمیم چنین کاری بزرگی را گرفته و به آن عمل کرده ام. برایم خیلی مشکل بود تحمل کنم بالاخره می خواستم کاری کنم که کسی دیگر تا به حال انجام نداده است. چندین بار خواستم برگردم اما چون می دیدم که بیشترین وقت ام را بخاطر این کار هدر داده ام، از تصمیم برگشت منصرف می شدم. به جای برگشت ترجیع دادم تا خانه من بهتر از خانه او باشد. خانۀ خود را بلند ساختم و هنگامیکه مقابل خورشید ایستاده می شود، زیبائی پیدا می کند که مثالش در تمام دنیا پیدا نمی شود.

او شخص مهربان بود، هر روز پیامی به دست خورشید برایم می فرستاد. حال و احوالم را می پرسید، اما من شخص حسود برایش هیچ پیامی نمی فرستادم. خورشید را ازین برخورد من خوشش نمی آمد. می دیدم که خورشید او را خیلی دوست دارد حتی بخاطر اینکه برای او پیام نمی فرستم، همرایم حرف نمی زند. بالاخره بخاطر از دست ندادن رابطۀ خود با خورشید برای او سلام فرستادم. جواب سلام ام را فرستاد و باز از حال و احوالم پرسید. بالاخره پیام فرستادن دو جانبه شد. هر روز بین ما پیام هایی توسط خورشید رد و بدل می شد. من از زندگی خود لذت می بردم و احساس می کردم خوشبخت هستم و هر روز در پیام های خود برای او این احساسات خود را می نوشتم. همیشه خوشبختی های خود را به روشنی خورشید تشبیه می کردم. روزی فکری به سرم زد که من برای کی پیام می فرستم. او کیست؟ با این سوال کنکجاویی در من شکل گرفت. در پیامی برایش نوشتم:"سلام! من با تمام معنا خودم را برایت معرفی کردم ولی شما درست خودتان را برایم معرفی نکردید. گرچه معرفی برای ما مهم نیست. ولی باز هم می خواهم از گذشته های شما چیزی های بدانم. اینکه شما به جواب این پیام پاسخ مثبت بدهید. خوشبخت همچون روشنی خورشید خواهم بود. دوست شما."

بعد ازین پیام چند روز برایم پیام نفرستاد. بالاخره خُلقم تنگ شده برایش پیام دیگر فرستادم. از او خواستم که چرا جواب نمی دهد. چرا برایم حرفی نمی نویسد. بالاخره جوابم را فرستاد و نوشته بود:" سلام! شما از من چیزی خواستید که جواب دادن به آن یک کار بسیار دشوار است. باید فکر می کردم و تصمیم می گرفتم. بالاخره بعد از چند روز فکر کردن تصمیم گرفتم به جواب شما بنویسم و با شما از روزگارنی که روز نبود، سخن بگویم. از روزگارانی که هنوز خورشید روی تخمک جا نیافته بود و هنوز هم بخاطر رسیدن به تخمک اسپرم ها با هم می جنگیدند و معلوم نبود که از بین ملیارد ها اسپرم  بالاخره روی تخمک کدام یک خواهد نشست و کی خواهد جای گرفت؟ پس تو خوب گوش کن و هیچ هم در خود شک راه ندۀ. راست می گویم کاملاً راست. به من باور کن من شاهد همه چیز هستم. من شاهد خلقت هستی هستم. من از روزگارانی با تو می گویم که هنوز تمام خلقت اسپرمی بیش نبودند. من شاهد هستی هستم. به من باور کن. من خورشید را ولادت دادم، خدا مرا موظف به این کار ساخته بود که باید منتظر بمانم تا وقتیکه خورشید به دنیا می آید. بعد از سپری کردن میلیون ها سال در بطن مادر او به دنیا آمد و من در همین میلیون ها سال منتظر او بودم. بالاخره او از بطن مادر بیرون شد. می دانی چی شد؟ همین که خورشید به دنیا آمد مادرش مُرد، راستش خود خورشید باعث مرگ مادر شد. مادر خورشید را می شناسی، کیست؟

تاریکی مادر خورشید است. جسم مادر مُرد و روحش هم از دخترک جدا شد دخترک غصه کرد و هی غصه کرد و هی غصه کرد. تا اینکه این غصه ها در او عقده شدند و نزدیک بود که خورشید بترکد. از خدایش خواست تا او را توان گریه بدهد. تا او بگیرید و غم هایش را از دل بیرون بریزد. خدا قبول کرد و خورشید را توان گریه داد. خورشید گریه کرد و همین بود که از اشک های خورشید عالمی بوجود آمد. می دانی اشک های خورشید چی است؟

اشک خورشید روشنی اش است. تو همیشه از روشنی گفتی و هر خوشبختی را به روشنی تشبیه کردی. اما نمی دانی که غم، خوشبختی نیست؟ نمی دانی که اشک چیست؟ نمی دانی که غصه و درد چیست؟ این عالم از غم و درد و اشک خورشید بوجود آمد. اشک های خورشید چهره اش را از تو نهان کرده است. نمی توانی که درست چهره او را ببینی غم های زیاد مجال دیدن چهره او را از تو گرفته است. دیگر نمی گویم، دیگر حرف نمی زنم. بخاطریکه خدا گفته بود که این ماجرا را به کسی نگویم. من هم نمی گویم و فکرت باشه که به خدا نگویی که این همه حرف ها را از من شنیدی. از غم های که برایت گفتم به کسی دیگر نگویی و اگرنه همانطوریکه از غم هایش عالم بوجود آمد همانطور نابود خواهد شد. پس من هم خاموش تو هم خاموش."

بعد از خواندن این پیام حیران ماندم که چه کنم. حرف های او را باور کنم یا خیر. این آخرین پیام بود که از طرف او بدست آوردم. من هم دیگر برایش پیام نفرستادم و تا هنوز با خود درگیر هستم که آیا براستی خورشید اینقدر بدبخت است؟ آیا روشنی، غم و غصه و درد است؟ و آیا... و آیا... و آیا... و آیا... و آیا...

با یک عالم "آیا ها" درگیر شدیم. بعضی اوقات می خواهم از خانه پائین شده و با کسی در پست ترین نقاط زمین رفته و در مورد این "آیا ها" صحبت کنم اما می ترسم که او رسوا نشود. خدا خبر نشود که برایم رازی را گفت که نباید می گفت.

|+| نوشته شده توسط Sami در Fri 5 Feb 2010 و ساعت 5:4 بعد از ظهر | 
نرو...
 

بخاطر حفظ کردن آخرین نگاه او بود که دلش نمی خواست خانه را حتی برای یک لحظه هم ترک کند.

یک سال مکمل را همچنان میان دو اتاق تاریک سپری کرد. درین یک سال فقط حمید برادرش بود که از او مراقبت می کرد. البته به مراقبت زیاد ضرورت نداشت فقط بخاطر این که حرام از دنیا نرود برایش نان می آورد.

برای آخرین بار او را در اتاق شان دیده بود و همانجا آخرین خواهش خود را برایش گفت:

- نرو.

اما او بی رحمانه برایش گفت.

- دیگر بوده نمی توانم.

- دنیا برایم بدون تو ارزش نخواهد داشت.

- اما باید بدون من برای دنیا ارزش قایل شوی.

- چیطور؟

- نمی فامم.

مرد بود و گریه را خلاف غرور خود می دانست اما باز هم مانع اشک هایش شده نتوانست. شاید در جوانی این اولین قطرۀ اشک بود که از چشمش می چکید. قطرۀ اشک در تاریکی اتاق چنان آشکار دیده می شد گوی چراغ ای است که از چشمش روی دامن سیاه او می افتد، بسیار واضیع حرکت اشک در مسیر چشم و دامن او دیده می شد. به اشکی که روی دامن سیاه اش افتاده بود نگاه کرد و گفت:

- لازم نیست که برایم اشک بریزی.

- اشک خودش افتاد.

- مانع شان شو.

- کاش می توانستم.

لحظه یی بین شان سکوت شد.

- خدا از حرفش نمی گردد و بخاطر مه و تو مجبور هم نیست سرنوشتی را که نوشته تغیر دهد.

نه می خواست که به تقدیر تسلیم شود، و نه هم تقدیر را تغیر داده می توانست. دیگر حرفی نگفتند. نیم ساعتِ دیگر که برایشان مانده بود با سکوت در نگاه های یکدیگر سپری کردند. بالاخره در همین سکوت او را ترک کرد و دیگر به نگاه هایش ندید. حمید و دیگران او را بردند. اما او دیگر نخواست حتی او را تا دم در همراهی کند فقط نگاه های آخرش را حفظ کرد و در همان اتاق تاریک ماند.

امروز بعد از سپری کردن یک سال در اتاق تاریک. احساس می کند او برگشته و می تواند که او را ببیند. این احساس از دیشب در وجودش شکل گرفته است. از صبح که بیدار شده دلش می خواهد بیرون شده تا قبر او برود. فکر دیوانه یی دارد. می گوید شاید او زنده شده باشد. شاید برگشته باشد (واقعاً دیوانه است. مگر امکان دارد کسی دوباره زنده شود. مردم باور نخواهند کرد.) حتی حمید باور نکرد.

 صبح وقیتکه حمید برایش چای آورده بود. متوجۀ تغیری در چهره اش شده بود. متعجب شده برایش گفته بود:

- در چهره ات لبخند است؟!

خودش هنوز متوجۀ لبخند خود نشده بود و از حرف حمید متعجب شده بود:

- لبخند؟!

حمید ذوقزده جواب داد:

- ها، امروز خوش معلوم می شی و لبخند داری.

باورش نمی شد که لبخند می زند:

- نسبت به روز های دیگر احساس خوب دارم اما باورم نمی شه که در چهره ام لبخند داشته باشم.

حمید به چهار طرف نگاه چرخاند. از جا برخاسته و از تشناب آئینه را آورد. مقابلش ایستاد شد. در یک سال این باور اول بود که خودش را می دید، ظاهراً تغیراتی زیاد در چهره خود دید مو هایش تار، تار سفید شده بودند و چهره اش چین برداشته بود. چیزی عجیب تری که به آن تسلیم شد و نتوانست که آن را از چهره خود حذف کند همین لبخند ناگهانی بود. از لبخند متعجب شده بود:

- اما چیطور امکان داره؟!

ناگهان چیزی به یادش آمد و گفت:

- این لبخند، همان امید است، امید دیدار او.  

حمید خوشحالی که از لبخند برادرش در چهره داشت از بین رفت:

- خوب می فامی که امکان نداره... باری نگفتی که باید به تقدیر تسلیم شوم؟

- گفتم اما کی تسلیم شدم؟

- لطفاً.

ذوقزده از جا پرید و از شانه های حمید گرفت:

- حمید امروز می خواهم به زیارت قبرش بروم.

حمید نخواست دیگر بحث کند فقط همین قدر گفت:

- بری کس های دیگر ازین احساس تان نگویید.

- چرا؟

- نمی توانند شما را درک کنند و احساس تان برای شان مسخره خواهد بود.

حمید از اتاق خارج شد اما حرف هایش کدام تاثیر به ارادۀ برادرش نگذاشت. حمام گرفت، لباس های پاک پوشید و از لبخندی که بر چهره اش رسم شده بود خیلی خوشحال بود. حتی که چندین بار مقابل آئینه ایستاده شده و از لبخند خود توصیف کرد.

روشنی و بیروبار شهر چشم و گوش هایش را ازار می دادند. شهر پر از صدا ها بود اما او همچنان در دنیای خود قدم می زد. متوجۀ چیزی نبود اما ناگهان چشمش به زن قدم بلندی افتید. که لباس سیاه برتن داشت و عینک های آفتابی کلان به چشم هایش بود. با دیدن زن مسیر از پیشش رفت و دیگر به تعقیب زن افتید. همچنان دنبالش قدم می زد.

 زن وارخطا معلوم می شد و تند، تند راه می رفت، بسیار کوشش کرد که صورتش را ببیند اما بیروبار شهر مجالش نداد. گاهی موتر مزاحم می شد، گاهی کراچی و گاهی هم بایسکل سوار و موترسیکل سوار بالاخره شهر بیروبار را پشت سر گذاشته، زن داخل یک کوچۀ خلوت شد. او همچنان دنبالش می رفت و فکر های عجیب و غریب به سرش می زد. حتی بخاطر این فکر های عجیب و غریب خودش می خندید. بالاخره زن داخل یک خانه شد. در آخرین لحظه یکه در کوچه بود توانست که چهره اش را ببیند. زن داخل رفت ولی او همچنان در کوچه برای مدتی ایستاده ماند. بعد مثل اینکه یادش آمد برای چه بیرون آمده است تصمیم گرفت و براۀ افتاد.

در شهر مثل بیگانه ها قدم می زد. بدون اینکه بداند کجا می رود. در کوچه ها داخل می رفت ولی با بامبست روبرو شده و بر می گشت. نزدیک یک پارک رسید، احساس کرد که خسته شده. برای مدتی روی دراز چوکی نشست، می خندید و می گفت:

- او زن کاملاً شباهت به او داشت، مثل او سیاه پوشیده بود و مثل او عینک زده بود، قدش هم بلند بود. کاملاً به او شباهت داشت برای یک لحظه فکر کردم که خودش است.

لبخندش رنگ گرفت و امروز خودش هم علت خوشحالی اش را نمی دانست. تا دیری در آنجا نشست اما بعد تصمیم گرفت که باید هر چه زودتر طرف قبرستان برود.

ظهر شده بود و او همچنان طرف قبرستان می رفت. می گشت اما هیچ قادر نشد که قبرستان را بیابد. حالش بد بود اما لبخندش همچنان حفظ بود. هوا کم کم تاریک می شد. همچنان در شهر و سرک ها سرگردان دنبال قبرستان می گشت اما نمی یافت. این باعث می شد که برنجد. هر آنقدر که هوا تاریک می شد. متاثرتر می شد. چون امیدش را می دید که فقط امید می ماند و او نخواهد توانست که او را ببیند. تقریباً به گریه رسیده بود اما لبخند نمی گذاشت که چهره اش نشان بدهد که جگرش خون است. همچنان سرگردان قدم می زد. ناگهان چشمش بار دیگر به همان زن قد بلند افتاد و این بار او را کاملاً مشابه به او دید. باز از پشت او راه افتاد. هر آنقدر تیز می رفت اما به زن قد بلند نمی رسید. گوی اصلاً امکان ندارد که به او برسد. از شروع شب تا نیمۀ شب پشت زن در کوچه ها گشت اما هیچ نتوانست که به زن قد بلند برسد بالاخره دلش تنگ شد و خواست که صدایش بزند:

- ایستاد شو.

زن طوری راه می رفت گوی کر است:

- صبر کو.

باز هم زن به او ندید، خلقش تنگ شد:

- نرو.

زن باز هم به او ندید اما این بار سرعت اش را کم کرد:

- می گم نرو، صبر کو.

به زن نزدیکتر شد، خیلی نزدیک مانده بود که چهره اش را ببیند و کم، کم خوشحال شده بود که ناگهان صدای فیر شنیده شد از صدای فیر لرزید و لبخند از چهره اش حذف شد. مردی با بسیار تیزی از کنارش رد شد به مرد نگاهی انداخت و دوباره به زن نگاه کرد که ایستاده و رویش را گشتانده. با دیدن زن خوشحالی سرا پایش را لرزاند به او نزدیک شد و گفت:

- می دانستم که امروز می بینمت.  

- من هم ایمان داشتم که تو را دوباره خواهم دید. بیا بریم.  

- کجا؟

- مهم نیست، کجا... فقط بیا.  

خوشحال شد. هر دو راه افتادند. چند مردی که چوب و تنفگ و چاقو بدست داشتند. با سرعت و سر صدا از کنار شان رد شدند. هر دو به آنها نگاه کردند اما زود دوباره نگاه هایشان را چرخانده و به راۀ خود ادامه دادند تا در تاریکی های کوچه محو شدند.

|+| نوشته شده توسط Sami در Mon 25 Jan 2010 و ساعت 12:38 بعد از ظهر | 
خدا
 

می خواست خدا شود. فکر می کرد تنها بودن و مثل خود نداشتن یعنی خدا بودن.

راه تنهایی پیش گرفت. رفت طرف خدا شدن. این راه خم و پیچ های زیاد داشت. هی می رفت و از کوه ها می گذشت. هی می رفت و از دشت های می گذشت و هی می رفت از دریا ها می گذشت. تقریباً در نیمه های راه رسیده بود. که ناگهان به فکری افتاد و با خود گفت:

- می خایم خدا شوم؟ اما برای کی خدا شوم و چگونه خدایی کنم؟

از کار های خدایی چیزی بلد نبود. نمی دانست که چگونه خدایی کند. همین فکر باعث شد که از سرعتش کاسته شود.

دیگر ذوق رسیدن به خدایی را نداشت. بلکه نگرانی چگونه خدایی کردن را داشت. ولی همچنان که با خود درگیر بود راه می رفت و همچنان از کوه ها و دشت ها و دریا ها می گذشت. تا اینکه تردید دوباره مجبورش کرد با خود حرف بزند:

- اما اگر بعد از پیمودن راه و رسیدن به هدف، خدا نشوم، چه؟ اگر رسیدم چیزی نیافتم، چه؟ برگشت نتوانم، چه؟

پرسش ها از خودش باعث شد تا دیگر راه نرود. در گوشه ای بنشیند و خوب فکر کند. در یک کوهستان توقف کرده بود. این کوهستان عجیب بود. در یک گوشۀ آن از گرمی می سوختی و در گوشۀ دیگر آن از سردی. اما او در گوشه سرد نشسته بود و گرمی پرسش و درگیری با خودش مجال احساس سردی را برایش نمی داد. با خود می گفت:

- اگر برسم و خدا شوم. پس هر کاری می توانم. حتا می توانم برگردم و آن هم خیلی سریع. چون خدا هستم و همه چیز در فرمان من است. باد، باران، آتش و آب، زمین و آسمان و همه چیز. من حاکم همه چیز خواهم بود.

چون خوب فکر می کرد. خوشحال بود و حتا می خندید. اما ناگهان حالتش تغیر کرد. با خود گفت:

- اما اگر خدا نشوم. پس هیچ کاری نمی توانم. حتا برگشت نخواهم توانست. چون خدا نیستم و هیچی در فرمان من نیست. نه باد، نه باران، نه آتش و نه آب، نه زمین و نه آسمان. من چیزی بدست نخواهم آورد.

افسرده شده و به خود پیچد و سردی احساس کرد از جا برخاسته به گوشه ای گرم کوه رفت. گرمی کوه سوختاندیش. دوباره به گوشه ای سردی برگشت. سردی اذیتش کرد.

تا وقتیکه به نتیجه نرسید همچنان گاهی به سردی و گاهی به گرمی پناه می برد. تا بالاخره گفت:

- خوب اگر نتیجه منفی باشد. پس باید برگردم. اگر خدا نشوم پس تنهایی برایم هیچ فایده ندارد.

اما چیزی به یادش آمد که برایش خیلی رنج آور بود. با یک ذوق و با یک دلگرمی سفرش را شروع کرده بود. این ذوق و دلگرمی باعث شده بود .تا براه یکه می رود، هیچ متوجه نباشد. هیچ نشانی برای برگشت نگذارد. به این نتیجه رسید:

- هنوز هم دیر نشده. می توانم برگردم و به راحتی راه برگشت را بیابم. ولی اگر سفر را ادامه بدهم راه برایم پیچده تر خواهد شد و دیگر هرگز قادر به برگشت نخواهم بود.

فکر های منفی باعث شد که راه برگشت بگیرد. برگشت. با سرعتی که آمده بود با دو چند آن برگشت. به راحتی توانست راه را بیابد. اما وقتیکه به نقطۀ اول رسید. دید او کسی نیست که بود. با مردم و با اقاربش هیچ شباهتی ندارد. به یک موجودی تبدیل گشته که با هیچ موجودی در دنیا شباهت ندارد. همه چیز را از دست داده بود. هیچ کس او را نمی شناخت و هر کس او را با سنگ می زد. چون ظاهراً زشت هم گشته بود. حتی مادرش از وی ترسیده بود. بدون این که بشناسد فرزندش است. او را با سنگ می زد و نیشخندش می کرد. می خواست برای مادرش بگوید که فرزندش است. اما کسی نبود که زبان او را بلد نبود. زبانش هم تغیر کرده بود. بالاخره از آن محل فرار کرد و به یک گوشه ای تنها پناه برد. خیلی گریست. پیشمان گشت و خیلی خودش را سرزنش کرد که چرا برگشت. یک فکر خدا شدن او را اینگونه از همه بیگانه ساخت. خواست دوباره براه تنهایی برود و این بار هر چه بادا باد خودش را به مقام خدایی می رساند. و با خود گفت:

- خدا می شدم اما ناحق برگشتم.

تصمیم گرفت که دوباره راه بیفتد و خودش را به مقام خدایی برساند. از تمام کس های که او را تحقیر کردند و بیگانه دانستند. انتقام بگیرد. دوباره راه افتاد. اما اینبار هر قدر که گشت دیگر آن دروازه را نیافت که وی را طرف خدایی ببرد. او خیلی تلاش کرد دروازه را بیابد اما موفق نشد.

شنیدیم که هنوز هم در همان جنگل است. هنوز هم پشت آن دروازه می گردد. اما می گویند که خیلی تغیر کرده است و خیلی ضعیف گشته است.

|+| نوشته شده توسط Sami در Wed 9 Dec 2009 و ساعت 11:5 قبل از ظهر | 
دیشب

786

 

 بسیار افسرده به بستر خواب رفت و بسیار در مورد خود فکر کرد خواست خود را بشناسد همچنان گذشته ها را مرور می کرد که فکری به سرش زد. زود از جا برخاسته طرف تشناب رفت سطل را پر از آب نموده و سرش را داخل آن کرد لحظه ای همچنان خاموشانه سرش داخل آب بود. سکوت فضای تشناب را شکل می داد. نفس اش بند آمد باز هم سرش را بیرون نکرد اما بعد از لحظاتی با سرعت سرش را از سطل بیرون کرد و به سرفه افتاد آب از مو هایش می چکید و حالت عجیبی داشت، درست فهمیده نمی شد که گریه می کند یا می خندد؟ چهره اش عجیب بود، مرز میان گریه و خنده اش فقط اشک بود اما چون چهره اش تر بود تشخیص این مرز هم مشکل بود. لحظاتی زیادی را در تشناب کنار سطل ماند و می خواست بار دیگر جرأت کرده سرش را داخل کند اما نتوانست.

شب پخته شده و او همچنان روی بسترش نشسته با خود درگیر مساله ای بود از بیرون صدای زوزۀ سگ را شنید، طرف پنجره رفته از آن به بیرون نگاه کرد سگی می خواست سرک را عبور کند که موتری با سرعت رسید سگ ترسیده دوباره به جای اولش برگشت و می شد ترس سگ را در زوزه هایش پیدا کرد. بالاخره سگ از سرک عبور کرد.

از روی تخت پیرهنش را گرفته طرف دروازه رفت. به سرک رسیده خود را در جای سگ قرار داد و بسیار آهسته آهسته خواست سرک را عبور کند. چند بار از اینطرف سرک آنطرف و از آنطرف سرک اینطرف رفت و آمد کرد به ساعت خود نگاه کرد. لحظاتی زیادی گذشت ولی کس دیده نمی شد. احساس کرد که صدایی می شنود گوشش را روی زمین گذاشته و خواست صدا را تشخیص بدهد. بعد ازین که مطمین شد صدای موتر است زود از جا بلند شده و در وسط سرک ایستاد شد. موتر بزرگ باربری از دور دیده می شد که با سرعت طرفش می آمد. بالاخره موتر نزدیک شد، چشم هایش را بست و آغوشش را بخاطر موتر باز کرد و سرش را طرف آسمان نمود. موتر همچنان تیز بطرفش در حال آمدن بود. هر لحظه صدای نزدیک شدن موتر او را دچار وحشت می ساخت، موتر هارنش را به صدا آورد، ضربان قلبش بیشتر و بیشتر می شد و نفس هایش تند، تند داخل سینه رفت و آمد می کرد و از سر و رویش عرق می چکید به مشکل آب دهنش را قرط داد. بین او و موتر فقط چند متر فاصله باقی مانده بود که ناخودآگاه خودش را طرف دیگر سرک پرت کرده رو به زمین افتید. موتر با همان سرعتش از سرک عبور کرد و بالاخره آنقدر دور شد که دیگر صدایش شنیده نشد. او همچنان روی زمین خود را انداخته بود، آهسته، آهسته بلند شد. باز هم همان چهره عجیب حالت عجیب گرفته بود و این بار هم معلوم نمی شد که گریه می کند یا می خندد؟ عرق و خاک در هم امیخته و مرز میان گریه و خنده را از سیمایش پاک کرده بودند. ایستاده شده خاک های پیرهنش را تکاند طرف دیگر سرک متوجۀ سگی شد که با نگاه های متعجب به او می بیند. لحظۀ به چشم های سگ نگاه کرده  بالاخره شرمید و با شکستگی خانه برگشت.

روی بستر دراز کشید و آهسته، آهسته چشم هایش بسته شد. خواب دید که از یک بلندی خودش را پائین می اندازد هنوز به زمین نخورده بود که تکانی خورده روی جایش نشست. نفس، نفس می زد به چهار طرفش نگاه کرد. آه کشیده دوباره دراز کشید و باز چشم هایش بسته شدند. لحظۀ نگذشته بود که از خواب پرید و به دهلیز نگاه کرد و گفت:

- تو هستی؟

از دهلیز صدایی شنیده نشد.

- کیست؟

دهلیز تاریک بود، نه صدای شنیده شد و نه هم کسی در آن تاریکی دیده می شد. برای لحظاتی روی جایش نشسته به دهلیز نگاه کرد و امید وار بود که جوابی خواهد شنید اما جز سکوت چیزی شنیده شد.

- اگر تو هستی لطفاً اذیتم نکن... بیا... بسیار منتظر بودم حال دیگر حوصله شوخی ندارم. حالم خیلی بد است. لطفا! خواهش می کنم.

تقریباً به گریه رسیده بود. باز هم جوابی شنیده نشد. بالاخره جرأت کرده طرف دهلیز رفت. نزدیک دهلیز رسیده بود که ناگهان متوجۀ چیزی شد و وارخطا شده می خواست برگردد.

- نی، همرای تو دیگر نمی باشم.

طرف دهلیز کش شد فریاد بلند کشید. همچنان فریاد می کشید که متوجۀ شد روی جایش دراز کشیده و نگاه هایش به سقف دوخته شده. به دهلیز نگاهی انداخت دید که دهلیز روشن است و کسی در آن دیده نمی شود. باز روی جایش نشست و دیگر نخواست بخوابد. روی چوکی کنار پنجره نشسته به بیرون نگاه می کرد، متوجۀ پیرمردی شد که می خواست سرک را عبور کند همچنان که او را نگاه می کرد چشم هایش بسته شده به خواب رفت. سرش را روی میز گذاشته و خوابید، لحظاتی نگذشته بود که دروازه تک، تک شد هنوز هم خواب بود. صدای تک، تک های دروازه بلندتر شد. ناگهان از خواب پریده سرش را بلند کرد نور مهتاب که از پنجره وارد شده بود چشم هایش را اذیت می کرد. دروازه همچنان پی در پی تک، تک می شد. از جا برخاسته رویش را بسوی دهلیز گشتاند، دهلیز مثل خواب پیش تاریک شده بود، خیلی ترسیده بود و زود، زود نفس می کشید. بالاخره طرف دهلیز رفت به دروازه رسید:

- کیست؟

صدایی شنیده نشد. در حالیکه دست هایش می لرزید دروازه را باز کرد. پیرمردی که می خواست سرک را عبور کند پشت در ایستاده بود. پیرمرد خیلی نورانی بود. با خنده به او نگاه کرد و گفت:

- می خواستی بروی؟

- کجا؟

پیرمرد خندید و گفت:

- می خواستی بروی، اما نمی دانی که کجا؟

سرش را با علامت منفی تکان داد. پیرمرد دستش را گرفت و گفت:

- بیا همرایم برو باز خواهی فهمید، کجا می رویم!

می دید که به پیرمرد تسلیم شده است. هنوز پایش را از چوکات دروازه بیرون نمانده بود که صدای شنیده شد.   

- نرو!

رویش را گشتانده به دهلیز نگاه کرد، دهلیز روشن شده بود، شخصی در میان دهلیز ایستاده و برایش می گفت:

- نرو.

دفعتاً احساس کرد که این شخص را خیلی دوست دارد و بخاطر او حاضر است که هر کاری را کند حتی که از رفتن دست بکشد. رویش را به پیرمرد گشتانده و گفت:

- بدون او رفته نمی توانم.

پیرمرد قهر شد.

- اما تو می خواستی که بروی؟!

- اما حالی نمی خواهم بروم، حال او را دارم چرا بروم؟

خواست دستش را از دست پیرمرد رها کند، اما پیرمرد نمی خواست که دستش را رها کند. به دست خود نگاه کرد که دست پیرمرد آن را محکم گرفته و بزور می فشرد. دوباره به چهرۀ پیرمرد نگاه کرد که تغیر کرده و از یک چهرۀ نورانی به چهرۀ شیطانی تبدیل شده است و از طرف دیگر شخصی که در دهلیز ایستاده بود می گفت:

- نرو؟

به دهلیز نگاه کرد که ناگهان از طرف پیرمرد کش کشد. فریاد کشید:

- نی... نمی روم...

ناگهان صدای شکستن شیشه بگوش رسید. چشم هایش را باز کرده متوجۀ شد که مقابل پنجره روی چوکی نشسته و شیشه پنجره شکسته است. به دهلیز نگاه کرد که با نور کم روشن است. اتاق فقط با نور مهتاب روشن شده بود خواست بداند که شیشه چگونه شکسته است هر سو دید وسیلۀ نیافت که قانع اش بسازد که شیشه با آن شکسته است به بیرون هم نگاه کرد چیز دیده نمی شد. لحظاتی زیاد در اتاق قدم زد ناگهان در جریان قدم زدن روی اتاق افتاده و چشم هایش بسته شدند. لحظاتی به خاموشی گذشت و او همچنان آرام بخواب رفته بود ناگهان احساس کرد که روحش از بدن در حال کنده شدن است. اینطرف و آنطرف اتاق سر بخود کش می شد و صدا های عجیب و غریب از گلویش بیرون می شدند. همچنان که روی اتاق کش می شد و فریاد می کشید... شب گذشت.

سر و صدای موتر ها و مردم شنیده می شد. ناگهان از خواب پرید دید که روی چوکی مقابل پنجره نشسته است. بسیار راحت معلوم می شد و ناخودآگاه خود را خوشحال احساس می کرد به بیرون دیده و می خندید. هیچ اصلاً از خستگی های دیشب چیز در سیمایش دیده نمی شد. به پنجره دید که شیشه آن شکسته کمی نزدیک شد در چوکات پنجره متوجۀ لکه های خون شد. به میز و کتاب ها نگاهی انداخت دید که روی آنها هم خون دیده می شود. به دست های خود دید که هیچ اثر زخم در آن دیده نمی شود. به صورت خود دست کشید زخمی پیدا نکرد به تمام بدن خود دست کشید باز هم زخمی پیدا نشد و هیچ نفهمید که دیشب چه اتفاق افتاده بود.  

|+| نوشته شده توسط Sami در Sun 6 Dec 2009 و ساعت 1:26 بعد از ظهر | 
پیاده رو

786

- چوچۀ سگ...

 بسیار قهر بود و با عصبانیت قدم می زد.

- خود را چی فکر می کند؟ مگم نوکر بابایش هستم که سرم امر می کند. نخواستیم دیگر همرایش کار کنم در دفترش شاش می کنم. افسوس که ناوقت شب است، اگر نی می رفتم همین حالی در دفتر دیگر برایم کار پیدا می کردم. اصلاً به کار نیاز ندارم پول کافی برای زنده گی دارم. دیگر چرا کار کنم بخاطر روز گذاشتن می توانم با پولی که دارم هر روز تا به پنج سال تفریح بروم و کتی خرچی کنم. روز گمی کنم، بسیار نوکری مردم را کردم بسیار حرف شنیدم، دیگر بس است. دیگر نمی خواهم نوکر باشم و امر و فرمان دو پیسه آدم ها را بجا کنم. دو چند عمرش تحصیل دارم و از هر نگاه، سرش برتری دارم اما با یک خاشه قدش و قوارۀ بدرنگش سرم چیغ می کشد و به من می گوید که کار را بلد نیستی. افسوس می خورم، افسوس افسوس صدا افسوس که با مشت محکم به دهنش نکوبیدم. گناه از خودم است همیشه در چنین موقعیت ها اشتباه از من سر می زند اول صبر می کنم و پسان از صبرم پیشمان می شوم همین حالا هم سر وقت است می خواهم برگشته و اقلاً یک مشت محکم به دهنش بکوبم. فقط با مشت زدن به دهنش دلم یخ می کند این بار معذرتش را هم قبول نخواهم کرد. آخ هی آخ فقط از سرش گرفته و رویش را به دیوار سمینتی کش می کنم می خواهم جزایی برایش بدهم که تا سه ماه از خانه بیرون شده نتواند جزایی باشد که بر بدرنگی چهره اش بیفزاید.

با مشت محکم به پایۀ برق کوبید و لحظۀ فکر نکرد و بی سر و صدا براهش ادامه داد. ناوقت شب بود جز وی کسی دیگر در سرک دیده نمی شد. تیلفونش به صدا آمد از جیب بیرون کرده و به صفحه آن نگاه کرد، تماس نبود  برایش پیام آمده بود، خواندن این پیام بر عصبانیت اش افزود.

 - شماره xxx  را دایر نموده و آهنگ دلخواه تان را بشنوید. به صدای خواهر و مادر رئیس شرکت تان است که گوش کنم. چوچه های خر به بی بی ات بگو که به آهنگ دلخواه خود گوش کند، فکر کردم پیام دختر گاو است پنج ساعت قبل برایش پیام گذاشتم و ازیش پرسیدم که دوستم داری یا نی؟ اما دختر گاو تا حالی جواب نداده هر وقت که از عشق همرایش حرف می زنم دیگر تماس و پیام را قطع می کند. نخواستیم، نخواستیم من هم به عشق تو نیاز ندارم دیگر نه برایت پیام روان می کنم و نه هم تماس خواهم گرفت اخر من هم شخصیت دارم، حیثیت دارم. خدا مرا زد که پیش تو دهن باز کرده و عشق خواستم می شناختم و می فهمیدم که تمام زن ها یک رقم هستند باز هم خر شده و غرورم را زیر پا گذاشتم و برایت گفتم که دوستت دارم. ندارم... دوستت ندارم... دلت بد، جگرت خون به هیچ کس نیاز ندارم و هیچ کس را دوست ندارم.

تیلفون را زد به زمین. به زمین خوردن تیلفون صدا ایجاد کرد که باعث مزاحمت به سگی مسکینی که پای دیوار خوابیده بود گردید و از خواب پرید. نزدیک یک تعمیر شده بود که روی دیوار آن سیم های خاردار دیده می شد و چهار اطراف این تعمیر با نور چراغ های بزرگ روشن شده بودند معلوم می شد کدام موسسه شخصی است. عسکری از غرفه بیرون برآمده و از وی پرسید:

- چی گپ است؟ صدا از چی بود؟.

 بدون اینکه به عسکر جواب بدهد از آنجا رد شد در حالیکه پیش خود می گفت:

- هشدار بود که مردم تصمیم تجاوز بر خواهرت را دارند.

پوزخندی زد و براهش ادامه داد. همچنان تنها بود و هنوز هم عصبانی بنظر می رسید.

- بیهوده زنده هستم. امشب نباید تنها می بودم. باید کسی را می داشتم که همرایش حرف می زدم و درد دل می کردم و هیچ وقت به واقعیت پی نمی بردم.

متوجۀ سایۀ خود شد که گاهی از او پیشتر می رود، گاهی عقب تر، گاهی پهلو به پهلو و گاهی هم در تاریکی  محو می شود.

- کجا تنها هستی، سایه ات همرایت است... بگو هر چه دلت می خواهد برایش بگو اگر حرف زده نمی تواند اقلاً حرف گوش کرده می تواند.

 پوزخند تلخی زد.

-  سایه دردم را دوا نمی تواند، چرا باید خود را فریب بدهم، نه حرف را گوش کرده می تواند، نه حرف زده می تواند، نه لمس شده می تواند و نه هم می توانم در آغوش بگیرمش. من یک جسم می خواهم، جسمی که قادر به لمس باشد، قادر به حس باشد، قادر باشد حرف بزند، قادر باشد بشنود و قادر باشد که مرا در آغوش بگیرد. بیهوده هستم. پوچ هستم. چیزی ندارم، در تمام عمرم اولین شب است که می توانم واقعیت را درک کنم و ببینم که چقدر دنیا و زنده گی بریم خالی است...

به چهار طرفش نگاه چرخاند، براستی چهار طرفش خالی بود.

 - نمی دانم پوچی که من می گویم فریب است که زیبائی که دنیا؟ گل زیبا است، باغ زیباست، بهار، تابستان، خزان و زمستان زیباست، رخسار یار زیباست، مسجد و بتخانه و میخانه زیباست، خاک زیباست، خانه و خانواده زیباست، دین و دنیا و زنده گی و خدا زیباست و... نمی دانم، هیچی هم نمی دانم. این چنین خلاف نظر همه زنده گی کردن چه معنا دارد؟ یا از همه دیوانه ترم و یا از همه هوشیارترینم، یا یگانه دیوانه ای این دنیا هستم، یا یگانه هوشیار. اما چیطور باید بدانم که من کی هستم؟ چقدر دلم می خواهد که با کسی حرف بزنم.

شب پخته تر شده بود حتی که دیگر صدای حیوانی هم شنیده نمی شد. در چهار راه ایستاده شده و به هر سو نگاه کرد باز هم همه جا خالی بود. لحظاتی زیاد را بدون اینکه به چیزی فکر کند در چهار راه گذشتاند. بالاخره خواست فراموش کند که در وجودش چیزی بنام حس ناخودآگاه است. خواست خود را بقبولاند که فقط یک حس دارد آن هم حس خودآگاه که همه چیز را می داند و برای همه چیز دلیل دارد و از روی منطق می تواند زنده باشد.

- حالا که محکوم به بودن درین دنیا هستم، چرا زنده گی نکنم؟ باید فریب دادن و فریب خوردن را یاد بگیرم، اگر می خواهم درین دنیا باشم پس باید مثل دیگران باشم دنیا که سرا سر فریب دادن و فریب خوردن است، پس چرا این امر را رعایت نکنم؟

 لحظاتی فکر کرد و دوباره براهی که آمده بود برگشت.

- خدا کند که تیلفونم خراب نشده باشد.

 تند، تند و بسیار وارخطا راه می رفت.

- همین که تیلفون را جور یافتم به زحل زنگ زده و همرایش گپ می زنم. نی، درین نیمه شب امکان ندارد... دختر بسیار کچ فکر است شاید فکر کند که به کدام نیت بد در نیمه شب برایش زنگ زده ام... به مریم زنگ می زنم.  نی، نی نی او بسیار پوک است و مثل دفعه دیگر شاید فکر کند که عاشقش هستم، نی با دختر ها تماس نمی گیرم یا همرای زمری گپ می زنم و یا همرای کامریز، نی این دو که همیشه سر حرف هایم ریشخند می زنند و مرا ادم مسخره می گویند پس چی کنم با کی تماس بگیرم با کی حرف بزنم؟

 همچنان که تند، تند قدم بر می داشت می اندیشد که با کی تماس گرفته و حرف بزند ناگهان چیزی یادش آمد.

- ها، اگر زهره جواب پیام را داده بود پس بریش زنگ زده و همرایش گپ می زنم و برایش می گویم دوستش دارم.

امید صحبت کردن با زهره لبخند بر لب هایش آورد.

- زهره... فقط زهره یگانه امیدم است.

 بالاخره در جایکه تیلفونش را به زمین زده بود رسید، تیلفون خراب نشده بود فقط بطری و سیم کارت و پوش تیلفون از هم جدا شده بودند، دوباره توته ها را برداشته و تیلفون را جور کرد. تیلفون جور بود بعد از لحظۀ روشن شدن پیامی دریافت. اصلاً این پیام یک ساعت پیش رسیده بود، زود کرده پیام را باز کرده و خواند:

- اصلاً عاشقت نشده ام و نمی خواهم که باشم، مرا فراموش کو، دوستت ندارم.

 از قبل هم عصبانی تر شد و با عصبانیت و قهر زیاد دوباره تیلفون را زد به زمین. سگی مسکین که تازه بار دیگر بخواب رفته بود، از زمین خوردن تیلفون اذیت شده از خواب پرید و عسکر بار دیگر از غرفه بیرون شد و پرسید:

- چی گپ است؟ کیستی بیادر؟

خاموش ماند و چیزی نگفت اما این خاموشی بخاطر بود چون جواب نداشت و نمی دانست که کیست؟

 

|+| نوشته شده توسط Sami در Sun 8 Mar 2009 و ساعت 10:25 قبل از ظهر | 
علی کریمی بت شکنی از نوع طالبی

سلام به دوست!

بنده نویسنده نیستم اما نوشته را دوست دارم. می خواهم که اعتراف کنم چیز های که می نویسم شاید از نگاه ادبیات بسیار ضعیف باشد اما صداقتم را حس کن و مطمین هستم که از خاطر صداقتم بدی هایم را خواهی بخشید. هر چند که صاحب نظر نیستم اما درین ویبلاک شاهد نظریاتم خواهی بود. این ویبلاک را بخاطر ثبت کردم تا در باره دوست های که بت شکن گفته نظریات هرزه در مورد بزرگ ها می دهند نظر بدهم. از چندی پیش است که در ویبلاگ ها نظریاتی می خوانم از پسری با استعدادی بنام علی کریمی. این که نقد را خوش دارد  و جرات هم کرده که نظر بدهد خوشحالم و برایش آینده خوب آرزو می کنم اما برایش چند نکته است که می خواهم یاد آور شوم شاید در عرصه نقد کمکش کند.

اول این که کتاب و نقد زیاد بخواند و در مورد هر آنچه که می نویسد دقت کند و از مطالب دیگران که در نقد خود استفاده می کند، معلومات کامل داشته باشد مثلاْ در مورد فروید که در نقد کتاب "خاکستر و خاک" عتیق رحیمی استفاده کرده بود. من در آنجا متوجه شدم و درک کردم که این پسر فقط از فروید فورمول"پدر کشی" را یاد گرفته است ولی اینکه فروید کی بود؟ پدر کشی چه بود؟ اگر علی کریمی عزیز این شخص و این مطلب را به معنای کاملش درک کرده بود پس ازین مطلب و ازین شخص به این شکلدر نقد نویسنده (عتیق رحیمی) دیگر استفاده نمی کرد. ا از استفاده این فورمول درین نقد معلوم می شود علی کریمی تا هنوز فروید را هم نشناخته است. بهرحال در مورد فروید زیاد حرف نمی زنم و می گذارم که خود علی کریمی در موردش بیاموزد تا دیگر هرگز فراموشش نشود. چون من به این عقیده هستم چیزی را که خود شخص بدون کمک کسی دیگر بیاموزد هرگز فراموش نخواهد کرد.

هرگز جرات نظر دادن و نقد کردن کسی را نداشته ام اما نقد قلمبه سلمبه (دهن پر کن) علی کریمی مرا مجبور ساخت تا به عنوان یک دوست و بردار برایش بفهمانم که:"ای برادر بگو خوب بگو اما کمی سنجیده و درست بگو."

به گفته خودش که نظر می دهد اما به عقیده و برداشت من نظر نمی دهد بلکه عقده دارد و دلش را خالی می کند. اینکه چه می گوید؟ در مورد کی می گوید؟ از چه حرف می زند؟ درست حرف می زند یا نه؟ این را نمی داند چون وقتیکه آدم بخاطر عقده هایش کار کند ذهنش قادر نیست که کار هایش را بسنجد و بشکل درستش انجام دهد. علی کریمی در مورد "خاکستر و خاک" طوری نظر داده است که بجای داستان در مورد کدام کتاب تخصیصی سیاسی نظر داده باشد. اما باید این بردار بداند که داستان شاخه جداست. داستان نوشتن مشکل و نقد کردن آن مشکل تر است. خاکستر و خاک جنگ را نشان نمی دهد بلکه زنده گی شخصی را در گوشه از جنگ نشان می دهد. برداشتی که من از  خاکستر و خاک داشتم ۳۸۰ درجه با برداشت علی کریمی تفاوت دارد. در خاکستر و خاک من افغان را دیدم و افغانستان را. نسل گذشته افغان را دیدم نسل حال افغان را دیدم و نسل آینده افغان را. خاکستر و خاک زنده گی یک افغان را در جنگ نشان می داد نه از یک پشتون- یک هزاره- یک ازبک و یا... اما علی کریمی درین داستان می بیند که عتیق رحیمی نشان داده که پشتون خوب و دیگر اقوام در افغانستان بد هستند اگر این نگاه از دید یک خواننده عادی باشد که فقط نظرش پیش خودش می ماند عیبی ندارد آزاد است که هر رقم می خواهد، فکر می کند و ببیند اما اگر این نظر یک منتقد است پس نباید چنین باشد. و اگر با این نظر خودش را نظریه پرداز نام می گذارد پس برایش می گویم اشتباه می کند باید دوباره به اول جاده برگردد و با نگاه های عمیق به راه که می خواهد برود ببیند و بعد راه بیفتد.

و یا اینکه در مورد فلم مستند ظاهر شاه می گوید.

نمی دانم که این علی کریمی از کدام دید به فلم ها و داستان ها می نگرد. نام فلم مستند ظاهر  شاه که من دیدم "مردی که نمی خواهد شاه باشد" است پس اگر به تایتل فلم دقت می کرد نام اصلی فلم را حتماْ می یافت. درین فلم عتیق رحیمی خواسته نشان بدهد که ظاهر شاه "شاه" نبود نخواسته و نمی تواند "شاه" باشد. "مردی که نمی خواهد شاه باشد" بیان کننده تمامی موضوع فلم است و اگر ببنیم عتیق رحیمی توانسته تمام زنده گی ظاهر شاه و تمام اتفاقات و حوادثی که در دوران ظاهر شاه رخ داده با همین نام(مردی که نمی خواهد شاه باشد) بیان کند یعنی اگر دوران سلطنت خوب نداشته- در دورانش امن نبوده- انکشاف اقتصادی و فرهنگی نبوده و یا هر آن چیز دیگری و اتفاق های که علی کریمی دوست داشت در  آن فلم در مورد شان از ظاهر شاه و یا عتیق رحیمی بشنود- از خاطری بود که او "شاه" نبوده و نمی توانسته حکومت کند. خود علی کریمی در ویبلاگش می نویسد:

ظاهر خان در فرانسه، غیر از زبان فرانسوی و معنای دموکراسی چیزهای دیگری نیز یادگرفت که برخی از آنها را در فلم مستند رحیمی می بینیم. او دلبستگی اشراف مآبانه اش به هنر را نیز از سالهای فرانسوی اش به میراث برد. ظاهر خان یک عکاس آبستره و یک نقاش مدرن بود... پیرمرد یک نقاش خوب و یک پادشاه بد بود.

اصل فلم همین گفتۀ علی کریمی است که ظاهر خان یک عکاس آبستره و یک نقاش مدرن بود... پیرمرد یک نقاش خوب و یک پاداشاه بد بود. عتیق رحیمی هم تمام تاکیدش همین بوده که ظاهر خان هنرمند بود پس باید هنرمند می ماند چرا باید شاه شود در حالیکه نمی تواند شاه باشد. در مقام یک نقاش و یک عکاس خوبتر می توانست درخشش داشته باشد نسبت به یک شاه.

فقط خود را دیندار احساس کرده برای علی کریمی چیزی نوشتم و  خواستم متوجۀ بعضی نکته ها بسازمش و یادآور شوم آدم وقتی که حقیقت را دریافت می تواند بت بشکند، پس حقیقت را دریاب. و همچنان می خواهم بگویم که هنرمند خوب هدف و حرفش را به شکل غیر مستقیم به مخاطب می رساند. شخصیکه حرفش را بشکل شعاری و مسقتیم گفت او را نمی توان هنرمند خوب نامید. عتیق رحیمی این حرف را درک کرده و به همین حرف عمل کرده است. اگر علی کریمی اندکی از هنر سر در می آورد و اندک هنر را حس و  لمس می توانست پس در همان شروع فلم به عمق آن می رسید و اینطور خود را رسوا نمی ساخت.

فکاهی هم واقعیت دارد و از روی اشخاص مسخره ساخته می شود. بطور مثال:                        شخصی می خواست جلال آباد برود. رفت به تکت فروشی و تکت خواست تکت فروش به همکارش گفت برایش یک تکت ننگرهار بدۀ. مرد وارخطا شد و گفت:"بیادر! می خایم جلال آباد برم." مرد تکت فروش جواب داد:"درست است جلال آباد برو." بار دیگر رو به همکارش کرد و گفت:"زود شو بریش تکت ننگرهار بدۀ که منتظر است." مرد ناگهان به جنگ شروع کرد و گفت:"می خایم  جلال آباد برم اما تو مره ننگرهار روان می کنی، می خایم جلال آباد برم، جلال آباد نه ننگرهار." بالاخره مرد سر و صدا براه انداخته و جنگ کرده آنجا را ترک کرد و تا آخر ندانست که منظور مردم ما از جلال آباد و ننگرهار همان یک ولایت است.

علی کریمی سر تا آخر داستان لیلی و مجنون را شنید و در آخر نفهمید که لیلی زن بود یا مرد؟ بگذار کمکت کنم:

- علی جان! لیلی زن است.

امید وار هستم که نوشته هایم به کسی بر نخورد و از خاطر مشکلاتی گرامری معذرت می خواهم. مرا بخاطر صداقتم ببخشید.

 

 

 

|+| نوشته شده توسط Sami در Wed 4 Mar 2009 و ساعت 7:19 بعد از ظهر | 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar