قصه گک ما در مورد دخترکی است. که می خواست خدا شود. و فکر می کرد تنها بودن و مثل خود نداشتن یعنی خدا بودن.
خوب، دخترک راه تنهایی پیش گرفت. و رفت طرف خدا شدن. این راه خم و پیچ های زیاد داشت. هی می رفت و از کوه ها می گذشت. هی می رفت و از دشت های می گذشت. و هی می رفت از دریا ها می گذشت. تقریباً دخترک در نیمه های راه رسیده بود. که ناگهان به فکری افتاد و با خود گفت:
- می خایم خدا شوم؟ اما برای کی خدا شوم و چگونه خدایی کنم؟
دخترک از کار های خدایی چیزی بلد نبود. نمی دانست که چگونه خدایی کند. همین فکر باعث شد که از سرعتش کاسته شود.
دخترک دیگر ذوق رسیدن به خدایی را نداشت. بلکه نگرانی چگونه خدایی کردن را داشت. ولی همچنان که با خود درگیر بود راه می رفت و همچنان از کوه ها و دشت ها و دریا ها می گذشت. تا اینکه تردید دوباره دخترک را مجبور ساخت با خود حرف بزند:
- اما اگر بعد از پیمودن راه و رسیدن به هدف، خدا نشوم، چی؟ اگر رسیدم چیزی نیافتم، چی؟ برگشت نتوانم، چی؟
پرسش های دخترک از خودش باعث شد تا دیگر راه نرود. در گوشه ای بنشیند و خوب فکر کند. دخترک در یک کوهستان توقف کرده بود. و این کوهستان عجیب بود. در یک گوشۀ آن از گرمی می سوختی و در گوشۀ دیگر آن از سردی. اما دخترک در گوشه سرد نشسته بود و گرمی پرسش و درگیری با خودش مجال احساس سردی را برایش نمی داد. دخترک با خود می گفت:
- اگر برسم و خدا شوم. پس هر کاری می توانم. حتی می توانم برگردم و آن هم خیلی سریع. چون خدا هستم و همه چیز در فرمان من است. باد، باران، آتش و آب، زمین و آسمان و همه چیز. من حاکم همه چیز خواهم بود.
دخترک چون مثبت می گفت. خوشحال بود و حتی می خندید. اما ناگهان حالتش تغیر کرد. و با خود گفت:
- اما اگر خدا نشوم. پس هیچ کاری نمی توانم. حتی برگشت نخواهم توانست. چون خدا نیستم و هیچی در فرمان من نیست. نه باد، نه باران، نه آتش و نه آب، نه زمین و نه آسمان. من چیزی بدست نخواهم آورد.
دخترک افسرده شده و به خود پیچد و سردی احساس کرد از جا برخاسته به گوشه ای گرم کوه رفت. گرمی کوه سوختاندیش. دوباره به گوشه ای سردی برگشت. سردی اذیتش کرد.
دخترک تا وقتیکه به نتیجه نرسید همچنان گاهی به سردی و گاهی به گرمی پناه می برد. تا بالاخره گفت:
- خوب اگر نتیجه منفی باشد. پس باید برگردم. اگر خدا نشوم پس تنهایی برایم هیچ فایده ندارد.
اما چیزی به یادش آمد که برایش خیلی رنج آور بود. دخترک با یک ذوق و با یک دلگرمی سفرش را شروع کرده بود. این ذوق و دلگرمی باعث شده بود .تا براه یکه می رود، هیچ متوجه نباشد. هیچ نشانی برای برگشت نگذارد. دخترک به این نتیجه رسید:
- هنوز هم دیر نشده. می توانم برگردم و به راحتی راه برگشت را بیابم. ولی اگر سفر را ادامه بدهم راه برایم پیچده تر خواهد شد. و دیگر هرگز قادر به برگشت نخواهم بود.
فکر های منفی باعث شد که دخترک راه برگشت بگیرد. دخترک برگشت. با سرعتی که آمده بود با دو چند آن برگشت. به راحتی توانست راه را بیابد. اما وقتیکه به نقطۀ اول رسید. دید که او دخترکی نیست که بود. او با مردم و با اقاربش هیچ شباهتی ندارد. به یک موجودی تبدیل گشته که با هیچ موجودی در دنیا شباهت ندارد. دخترک همه چیز را از دست داده بود. هیچ کس او را نمی شناخت و هر کس او را با سنگ می زد. چون ظاهراً زشت هم گشته بود. حتی مادرش از وی ترسیده بود. بدون این بشناسد که دخترش است. او را با سنگ می زد و نیشخندش می کرد. دخترک می خواست برای مادرش بگوید که وی دخترش است. اما کسی نبود که زبان وی را بفهمد. زبان دخترک هم تغیر کرده بود. دخترک از آن محل فرار کرد و به یک گوشه ای تنها پناه برد و خیلی گریست. پیشمان گشت و خیلی خودش را سرزنش کرد که چرا برگشت. یک فکر خدا شدن دخترک را اینگونه از همه بیگانه ساخت. دخترک خواست دوباره براه تنهایی برود و این بار هر چه بادا باد خودش را به مقام خدایی می رساند. و با خود گفت:
- خدا می شدم اما ناحق برگشتم.
دخترک تصمیم گرفت که دوباره راه بیفتد و خودش را به مقام خدایی برساند. و از تمام کس های که او را تحقیر کردند و بیگانه دانستند. انتقام بگیرد. دخترک دوباره راه افتاد. اما دخترک هر قدر که گشت دیگر آن دروازه را نیافت که وی را طرف خدایی ببرد. دخترک خیلی گشت اما موفق نشد.
شنیدیم که دخترک هنوز هم در همان جنگل است. و هنوز هم پشت آن دروازه می گردد. اما می گویند که خیلی تغیر کرده است و خیلی ضعیف گشته است.
786
بسیار افسرده به بستر خواب رفت و بسیار در مورد خود فکر کرد خواست خود را بشناسد همچنان گذشته ها را مرور می کرد که فکری به سرش زد. زود از جا برخاسته طرف تشناب رفت سطل را پر از آب نموده و سرش را داخل آن کرد لحظه ای همچنان خاموشانه سرش داخل آب بود. سکوت فضای تشناب را شکل می داد. نفس اش بند آمد باز هم سرش را بیرون نکرد اما بعد از لحظاتی با سرعت سرش را از سطل بیرون کرد و به سرفه افتاد آب از مو هایش می چکید و حالت عجیبی داشت، درست فهمیده نمی شد که گریه می کند یا می خندد؟ چهره اش عجیب بود، مرز میان گریه و خنده اش فقط اشک بود اما چون چهره اش تر بود تشخیص این مرز هم مشکل بود. لحظاتی زیادی را در تشناب کنار سطل ماند و می خواست بار دیگر جرأت کرده سرش را داخل کند اما نتوانست.
شب پخته شده و او همچنان روی بسترش نشسته با خود درگیر مساله ای بود از بیرون صدای زوزۀ سگ را شنید، طرف پنجره رفته از آن به بیرون نگاه کرد سگی می خواست سرک را عبور کند که موتری با سرعت رسید سگ ترسیده دوباره به جای اولش برگشت و می شد ترس سگ را در زوزه هایش پیدا کرد. بالاخره سگ از سرک عبور کرد.
از روی تخت پیرهنش را گرفته طرف دروازه رفت. به سرک رسیده خود را در جای سگ قرار داد و بسیار آهسته آهسته خواست سرک را عبور کند. چند بار از اینطرف سرک آنطرف و از آنطرف سرک اینطرف رفت و آمد کرد به ساعت خود نگاه کرد. لحظاتی زیادی گذشت ولی کس دیده نمی شد. احساس کرد که صدایی می شنود گوشش را روی زمین گذاشته و خواست صدا را تشخیص بدهد. بعد ازین که مطمین شد صدای موتر است زود از جا بلند شده و در وسط سرک ایستاد شد. موتر بزرگ باربری از دور دیده می شد که با سرعت طرفش می آمد. بالاخره موتر نزدیک شد، چشم هایش را بست و آغوشش را بخاطر موتر باز کرد و سرش را طرف آسمان نمود. موتر همچنان تیز بطرفش در حال آمدن بود. هر لحظه صدای نزدیک شدن موتر او را دچار وحشت می ساخت، موتر هارنش را به صدا آورد، ضربان قلبش بیشتر و بیشتر می شد و نفس هایش تند، تند داخل سینه رفت و آمد می کرد و از سر و رویش عرق می چکید به مشکل آب دهنش را قرط داد. بین او و موتر فقط چند متر فاصله باقی مانده بود که ناخودآگاه خودش را طرف دیگر سرک پرت کرده رو به زمین افتید. موتر با همان سرعتش از سرک عبور کرد و بالاخره آنقدر دور شد که دیگر صدایش شنیده نشد. او همچنان روی زمین خود را انداخته بود، آهسته، آهسته بلند شد. باز هم همان چهره عجیب حالت عجیب گرفته بود و این بار هم معلوم نمی شد که گریه می کند یا می خندد؟ عرق و خاک در هم امیخته و مرز میان گریه و خنده را از سیمایش پاک کرده بودند. ایستاده شده خاک های پیرهنش را تکاند طرف دیگر سرک متوجۀ سگی شد که با نگاه های متعجب به او می بیند. لحظۀ به چشم های سگ نگاه کرده بالاخره شرمید و با شکستگی خانه برگشت.
روی بستر دراز کشید و آهسته، آهسته چشم هایش بسته شد. خواب دید که از یک بلندی خودش را پائین می اندازد هنوز به زمین نخورده بود که تکانی خورده روی جایش نشست. نفس، نفس می زد به چهار طرفش نگاه کرد. آه کشیده دوباره دراز کشید و باز چشم هایش بسته شدند. لحظۀ نگذشته بود که از خواب پرید و به دهلیز نگاه کرد و گفت:
- تو هستی؟
از دهلیز صدایی شنیده نشد.
- کیست؟
دهلیز تاریک بود، نه صدای شنیده شد و نه هم کسی در آن تاریکی دیده می شد. برای لحظاتی روی جایش نشسته به دهلیز نگاه کرد و امید وار بود که جوابی خواهد شنید اما جز سکوت چیزی شنیده شد.
- اگر تو هستی لطفاً اذیتم نکن... بیا... بسیار منتظر بودم حال دیگر حوصله شوخی ندارم. حالم خیلی بد است. لطفا! خواهش می کنم.
تقریباً به گریه رسیده بود. باز هم جوابی شنیده نشد. بالاخره جرأت کرده طرف دهلیز رفت. نزدیک دهلیز رسیده بود که ناگهان متوجۀ چیزی شد و وارخطا شده می خواست برگردد.
- نی، همرای تو دیگر نمی باشم.
طرف دهلیز کش شد فریاد بلند کشید. همچنان فریاد می کشید که متوجۀ شد روی جایش دراز کشیده و نگاه هایش به سقف دوخته شده. به دهلیز نگاهی انداخت دید که دهلیز روشن است و کسی در آن دیده نمی شود. باز روی جایش نشست و دیگر نخواست بخوابد. روی چوکی کنار پنجره نشسته به بیرون نگاه می کرد، متوجۀ پیرمردی شد که می خواست سرک را عبور کند همچنان که او را نگاه می کرد چشم هایش بسته شده به خواب رفت. سرش را روی میز گذاشته و خوابید، لحظاتی نگذشته بود که دروازه تک، تک شد هنوز هم خواب بود. صدای تک، تک های دروازه بلندتر شد. ناگهان از خواب پریده سرش را بلند کرد نور مهتاب که از پنجره وارد شده بود چشم هایش را اذیت می کرد. دروازه همچنان پی در پی تک، تک می شد. از جا برخاسته رویش را بسوی دهلیز گشتاند، دهلیز مثل خواب پیش تاریک شده بود، خیلی ترسیده بود و زود، زود نفس می کشید. بالاخره طرف دهلیز رفت به دروازه رسید:
- کیست؟
صدایی شنیده نشد. در حالیکه دست هایش می لرزید دروازه را باز کرد. پیرمردی که می خواست سرک را عبور کند پشت در ایستاده بود. پیرمرد خیلی نورانی بود. با خنده به او نگاه کرد و گفت:
- می خواستی بروی؟
- کجا؟
پیرمرد خندید و گفت:
- می خواستی بروی، اما نمی دانی که کجا؟
سرش را با علامت منفی تکان داد. پیرمرد دستش را گرفت و گفت:
- بیا همرایم برو باز خواهی فهمید، کجا می رویم!
می دید که به پیرمرد تسلیم شده است. هنوز پایش را از چوکات دروازه بیرون نمانده بود که صدای شنیده شد.
- نرو!
رویش را گشتانده به دهلیز نگاه کرد، دهلیز روشن شده بود، شخصی در میان دهلیز ایستاده و برایش می گفت:
- نرو.
دفعتاً احساس کرد که این شخص را خیلی دوست دارد و بخاطر او حاضر است که هر کاری را کند حتی که از رفتن دست بکشد. رویش را به پیرمرد گشتانده و گفت:
- بدون او رفته نمی توانم.
پیرمرد قهر شد.
- اما تو می خواستی که بروی؟!
- اما حالی نمی خواهم بروم، حال او را دارم چرا بروم؟
خواست دستش را از دست پیرمرد رها کند، اما پیرمرد نمی خواست که دستش را رها کند. به دست خود نگاه کرد که دست پیرمرد آن را محکم گرفته و بزور می فشرد. دوباره به چهرۀ پیرمرد نگاه کرد که تغیر کرده و از یک چهرۀ نورانی به چهرۀ شیطانی تبدیل شده است و از طرف دیگر شخصی که در دهلیز ایستاده بود می گفت:
- نرو؟
به دهلیز نگاه کرد که ناگهان از طرف پیرمرد کش کشد. فریاد کشید:
- نی... نمی روم...
ناگهان صدای شکستن شیشه بگوش رسید. چشم هایش را باز کرده متوجۀ شد که مقابل پنجره روی چوکی نشسته و شیشه پنجره شکسته است. به دهلیز نگاه کرد که با نور کم روشن است. اتاق فقط با نور مهتاب روشن شده بود خواست بداند که شیشه چگونه شکسته است هر سو دید وسیلۀ نیافت که قانع اش بسازد که شیشه با آن شکسته است به بیرون هم نگاه کرد چیز دیده نمی شد. لحظاتی زیاد در اتاق قدم زد ناگهان در جریان قدم زدن روی اتاق افتاده و چشم هایش بسته شدند. لحظاتی به خاموشی گذشت و او همچنان آرام بخواب رفته بود ناگهان احساس کرد که روحش از بدن در حال کنده شدن است. اینطرف و آنطرف اتاق سر بخود کش می شد و صدا های عجیب و غریب از گلویش بیرون می شدند. همچنان که روی اتاق کش می شد و فریاد می کشید... شب گذشت.
سر و صدای موتر ها و مردم شنیده می شد. ناگهان از خواب پرید دید که روی چوکی مقابل پنجره نشسته است. بسیار راحت معلوم می شد و ناخودآگاه خود را خوشحال احساس می کرد به بیرون دیده و می خندید. هیچ اصلاً از خستگی های دیشب چیز در سیمایش دیده نمی شد. به پنجره دید که شیشه آن شکسته کمی نزدیک شد در چوکات پنجره متوجۀ لکه های خون شد. به میز و کتاب ها نگاهی انداخت دید که روی آنها هم خون دیده می شود. به دست های خود دید که هیچ اثر زخم در آن دیده نمی شود. به صورت خود دست کشید زخمی پیدا نکرد به تمام بدن خود دست کشید باز هم زخمی پیدا نشد و هیچ نفهمید که دیشب چه اتفاق افتاده بود.
786
- چوچۀ سگ...
بسیار قهر بود و با عصبانیت قدم می زد.
- خود را چی فکر می کند؟ مگم نوکر بابایش هستم که سرم امر می کند. نخواستیم دیگر همرایش کار کنم در دفترش شاش می کنم. افسوس که ناوقت شب است، اگر نی می رفتم همین حالی در دفتر دیگر برایم کار پیدا می کردم. اصلاً به کار نیاز ندارم پول کافی برای زنده گی دارم. دیگر چرا کار کنم بخاطر روز گذاشتن می توانم با پولی که دارم هر روز تا به پنج سال تفریح بروم و کتی خرچی کنم. روز گمی کنم، بسیار نوکری مردم را کردم بسیار حرف شنیدم، دیگر بس است. دیگر نمی خواهم نوکر باشم و امر و فرمان دو پیسه آدم ها را بجا کنم. دو چند عمرش تحصیل دارم و از هر نگاه، سرش برتری دارم اما با یک خاشه قدش و قوارۀ بدرنگش سرم چیغ می کشد و به من می گوید که کار را بلد نیستی. افسوس می خورم، افسوس افسوس صدا افسوس که با مشت محکم به دهنش نکوبیدم. گناه از خودم است همیشه در چنین موقعیت ها اشتباه از من سر می زند اول صبر می کنم و پسان از صبرم پیشمان می شوم همین حالا هم سر وقت است می خواهم برگشته و اقلاً یک مشت محکم به دهنش بکوبم. فقط با مشت زدن به دهنش دلم یخ می کند این بار معذرتش را هم قبول نخواهم کرد. آخ هی آخ فقط از سرش گرفته و رویش را به دیوار سمینتی کش می کنم می خواهم جزایی برایش بدهم که تا سه ماه از خانه بیرون شده نتواند جزایی باشد که بر بدرنگی چهره اش بیفزاید.
با مشت محکم به پایۀ برق کوبید و لحظۀ فکر نکرد و بی سر و صدا براهش ادامه داد. ناوقت شب بود جز وی کسی دیگر در سرک دیده نمی شد. تیلفونش به صدا آمد از جیب بیرون کرده و به صفحه آن نگاه کرد، تماس نبود برایش پیام آمده بود، خواندن این پیام بر عصبانیت اش افزود.
- شماره xxx را دایر نموده و آهنگ دلخواه تان را بشنوید. به صدای خواهر و مادر رئیس شرکت تان است که گوش کنم. چوچه های خر به بی بی ات بگو که به آهنگ دلخواه خود گوش کند، فکر کردم پیام دختر گاو است پنج ساعت قبل برایش پیام گذاشتم و ازیش پرسیدم که دوستم داری یا نی؟ اما دختر گاو تا حالی جواب نداده هر وقت که از عشق همرایش حرف می زنم دیگر تماس و پیام را قطع می کند. نخواستیم، نخواستیم من هم به عشق تو نیاز ندارم دیگر نه برایت پیام روان می کنم و نه هم تماس خواهم گرفت اخر من هم شخصیت دارم، حیثیت دارم. خدا مرا زد که پیش تو دهن باز کرده و عشق خواستم می شناختم و می فهمیدم که تمام زن ها یک رقم هستند باز هم خر شده و غرورم را زیر پا گذاشتم و برایت گفتم که دوستت دارم. ندارم... دوستت ندارم... دلت بد، جگرت خون به هیچ کس نیاز ندارم و هیچ کس را دوست ندارم.
تیلفون را زد به زمین. به زمین خوردن تیلفون صدا ایجاد کرد که باعث مزاحمت به سگی مسکینی که پای دیوار خوابیده بود گردید و از خواب پرید. نزدیک یک تعمیر شده بود که روی دیوار آن سیم های خاردار دیده می شد و چهار اطراف این تعمیر با نور چراغ های بزرگ روشن شده بودند معلوم می شد کدام موسسه شخصی است. عسکری از غرفه بیرون برآمده و از وی پرسید:
- چی گپ است؟ صدا از چی بود؟.
بدون اینکه به عسکر جواب بدهد از آنجا رد شد در حالیکه پیش خود می گفت:
- هشدار بود که مردم تصمیم تجاوز بر خواهرت را دارند.
پوزخندی زد و براهش ادامه داد. همچنان تنها بود و هنوز هم عصبانی بنظر می رسید.
- بیهوده زنده هستم. امشب نباید تنها می بودم. باید کسی را می داشتم که همرایش حرف می زدم و درد دل می کردم و هیچ وقت به واقعیت پی نمی بردم.
متوجۀ سایۀ خود شد که گاهی از او پیشتر می رود، گاهی عقب تر، گاهی پهلو به پهلو و گاهی هم در تاریکی محو می شود.
- کجا تنها هستی، سایه ات همرایت است... بگو هر چه دلت می خواهد برایش بگو اگر حرف زده نمی تواند اقلاً حرف گوش کرده می تواند.
پوزخند تلخی زد.
- سایه دردم را دوا نمی تواند، چرا باید خود را فریب بدهم، نه حرف را گوش کرده می تواند، نه حرف زده می تواند، نه لمس شده می تواند و نه هم می توانم در آغوش بگیرمش. من یک جسم می خواهم، جسمی که قادر به لمس باشد، قادر به حس باشد، قادر باشد حرف بزند، قادر باشد بشنود و قادر باشد که مرا در آغوش بگیرد. بیهوده هستم. پوچ هستم. چیزی ندارم، در تمام عمرم اولین شب است که می توانم واقعیت را درک کنم و ببینم که چقدر دنیا و زنده گی بریم خالی است...
به چهار طرفش نگاه چرخاند، براستی چهار طرفش خالی بود.
- نمی دانم پوچی که من می گویم فریب است که زیبائی که دنیا؟ گل زیبا است، باغ زیباست، بهار، تابستان، خزان و زمستان زیباست، رخسار یار زیباست، مسجد و بتخانه و میخانه زیباست، خاک زیباست، خانه و خانواده زیباست، دین و دنیا و زنده گی و خدا زیباست و... نمی دانم، هیچی هم نمی دانم. این چنین خلاف نظر همه زنده گی کردن چه معنا دارد؟ یا از همه دیوانه ترم و یا از همه هوشیارترینم، یا یگانه دیوانه ای این دنیا هستم، یا یگانه هوشیار. اما چیطور باید بدانم که من کی هستم؟ چقدر دلم می خواهد که با کسی حرف بزنم.
شب پخته تر شده بود حتی که دیگر صدای حیوانی هم شنیده نمی شد. در چهار راه ایستاده شده و به هر سو نگاه کرد باز هم همه جا خالی بود. لحظاتی زیاد را بدون اینکه به چیزی فکر کند در چهار راه گذشتاند. بالاخره خواست فراموش کند که در وجودش چیزی بنام حس ناخودآگاه است. خواست خود را بقبولاند که فقط یک حس دارد آن هم حس خودآگاه که همه چیز را می داند و برای همه چیز دلیل دارد و از روی منطق می تواند زنده باشد.
- حالا که محکوم به بودن درین دنیا هستم، چرا زنده گی نکنم؟ باید فریب دادن و فریب خوردن را یاد بگیرم، اگر می خواهم درین دنیا باشم پس باید مثل دیگران باشم دنیا که سرا سر فریب دادن و فریب خوردن است، پس چرا این امر را رعایت نکنم؟
لحظاتی فکر کرد و دوباره براهی که آمده بود برگشت.
- خدا کند که تیلفونم خراب نشده باشد.
تند، تند و بسیار وارخطا راه می رفت.
- همین که تیلفون را جور یافتم به زحل زنگ زده و همرایش گپ می زنم. نی، درین نیمه شب امکان ندارد... دختر بسیار کچ فکر است شاید فکر کند که به کدام نیت بد در نیمه شب برایش زنگ زده ام... به مریم زنگ می زنم. نی، نی نی او بسیار پوک است و مثل دفعه دیگر شاید فکر کند که عاشقش هستم، نی با دختر ها تماس نمی گیرم یا همرای زمری گپ می زنم و یا همرای کامریز، نی این دو که همیشه سر حرف هایم ریشخند می زنند و مرا ادم مسخره می گویند پس چی کنم با کی تماس بگیرم با کی حرف بزنم؟
همچنان که تند، تند قدم بر می داشت می اندیشد که با کی تماس گرفته و حرف بزند ناگهان چیزی یادش آمد.
- ها، اگر زهره جواب پیام را داده بود پس بریش زنگ زده و همرایش گپ می زنم و برایش می گویم دوستش دارم.
امید صحبت کردن با زهره لبخند بر لب هایش آورد.
- زهره... فقط زهره یگانه امیدم است.
بالاخره در جایکه تیلفونش را به زمین زده بود رسید، تیلفون خراب نشده بود فقط بطری و سیم کارت و پوش تیلفون از هم جدا شده بودند، دوباره توته ها را برداشته و تیلفون را جور کرد. تیلفون جور بود بعد از لحظۀ روشن شدن پیامی دریافت. اصلاً این پیام یک ساعت پیش رسیده بود، زود کرده پیام را باز کرده و خواند:
- اصلاً عاشقت نشده ام و نمی خواهم که باشم، مرا فراموش کو، دوستت ندارم.
از قبل هم عصبانی تر شد و با عصبانیت و قهر زیاد دوباره تیلفون را زد به زمین. سگی مسکین که تازه بار دیگر بخواب رفته بود، از زمین خوردن تیلفون اذیت شده از خواب پرید و عسکر بار دیگر از غرفه بیرون شد و پرسید:
- چی گپ است؟ کیستی بیادر؟
خاموش ماند و چیزی نگفت اما این خاموشی بخاطر بود چون جواب نداشت و نمی دانست که کیست؟
سلام به دوست!
بنده نویسنده نیستم اما نوشته را دوست دارم. می خواهم که اعتراف کنم چیز های که می نویسم شاید از نگاه ادبیات بسیار ضعیف باشد اما صداقتم را حس کن و مطمین هستم که از خاطر صداقتم بدی هایم را خواهی بخشید. هر چند که صاحب نظر نیستم اما درین ویبلاک شاهد نظریاتم خواهی بود. این ویبلاک را بخاطر ثبت کردم تا در باره دوست های که بت شکن گفته نظریات هرزه در مورد بزرگ ها می دهند نظر بدهم. از چندی پیش است که در ویبلاگ ها نظریاتی می خوانم از پسری با استعدادی بنام علی کریمی. این که نقد را خوش دارد و جرات هم کرده که نظر بدهد خوشحالم و برایش آینده خوب آرزو می کنم اما برایش چند نکته است که می خواهم یاد آور شوم شاید در عرصه نقد کمکش کند.
اول این که کتاب و نقد زیاد بخواند و در مورد هر آنچه که می نویسد دقت کند و از مطالب دیگران که در نقد خود استفاده می کند، معلومات کامل داشته باشد مثلاْ در مورد فروید که در نقد کتاب "خاکستر و خاک" عتیق رحیمی استفاده کرده بود. من در آنجا متوجه شدم و درک کردم که این پسر فقط از فروید فورمول"پدر کشی" را یاد گرفته است ولی اینکه فروید کی بود؟ پدر کشی چه بود؟ اگر علی کریمی عزیز این شخص و این مطلب را به معنای کاملش درک کرده بود پس ازین مطلب و ازین شخص به این شکلدر نقد نویسنده (عتیق رحیمی) دیگر استفاده نمی کرد. ا از استفاده این فورمول درین نقد معلوم می شود علی کریمی تا هنوز فروید را هم نشناخته است. بهرحال در مورد فروید زیاد حرف نمی زنم و می گذارم که خود علی کریمی در موردش بیاموزد تا دیگر هرگز فراموشش نشود. چون من به این عقیده هستم چیزی را که خود شخص بدون کمک کسی دیگر بیاموزد هرگز فراموش نخواهد کرد.
هرگز جرات نظر دادن و نقد کردن کسی را نداشته ام اما نقد قلمبه سلمبه (دهن پر کن) علی کریمی مرا مجبور ساخت تا به عنوان یک دوست و بردار برایش بفهمانم که:"ای برادر بگو خوب بگو اما کمی سنجیده و درست بگو."
به گفته خودش که نظر می دهد اما به عقیده و برداشت من نظر نمی دهد بلکه عقده دارد و دلش را خالی می کند. اینکه چه می گوید؟ در مورد کی می گوید؟ از چه حرف می زند؟ درست حرف می زند یا نه؟ این را نمی داند چون وقتیکه آدم بخاطر عقده هایش کار کند ذهنش قادر نیست که کار هایش را بسنجد و بشکل درستش انجام دهد. علی کریمی در مورد "خاکستر و خاک" طوری نظر داده است که بجای داستان در مورد کدام کتاب تخصیصی سیاسی نظر داده باشد. اما باید این بردار بداند که داستان شاخه جداست. داستان نوشتن مشکل و نقد کردن آن مشکل تر است. خاکستر و خاک جنگ را نشان نمی دهد بلکه زنده گی شخصی را در گوشه از جنگ نشان می دهد. برداشتی که من از خاکستر و خاک داشتم ۳۸۰ درجه با برداشت علی کریمی تفاوت دارد. در خاکستر و خاک من افغان را دیدم و افغانستان را. نسل گذشته افغان را دیدم نسل حال افغان را دیدم و نسل آینده افغان را. خاکستر و خاک زنده گی یک افغان را در جنگ نشان می داد نه از یک پشتون- یک هزاره- یک ازبک و یا... اما علی کریمی درین داستان می بیند که عتیق رحیمی نشان داده که پشتون خوب و دیگر اقوام در افغانستان بد هستند اگر این نگاه از دید یک خواننده عادی باشد که فقط نظرش پیش خودش می ماند عیبی ندارد آزاد است که هر رقم می خواهد، فکر می کند و ببیند اما اگر این نظر یک منتقد است پس نباید چنین باشد. و اگر با این نظر خودش را نظریه پرداز نام می گذارد پس برایش می گویم اشتباه می کند باید دوباره به اول جاده برگردد و با نگاه های عمیق به راه که می خواهد برود ببیند و بعد راه بیفتد.
و یا اینکه در مورد فلم مستند ظاهر شاه می گوید.
نمی دانم که این علی کریمی از کدام دید به فلم ها و داستان ها می نگرد. نام فلم مستند ظاهر شاه که من دیدم "مردی که نمی خواهد شاه باشد" است پس اگر به تایتل فلم دقت می کرد نام اصلی فلم را حتماْ می یافت. درین فلم عتیق رحیمی خواسته نشان بدهد که ظاهر شاه "شاه" نبود نخواسته و نمی تواند "شاه" باشد. "مردی که نمی خواهد شاه باشد" بیان کننده تمامی موضوع فلم است و اگر ببنیم عتیق رحیمی توانسته تمام زنده گی ظاهر شاه و تمام اتفاقات و حوادثی که در دوران ظاهر شاه رخ داده با همین نام(مردی که نمی خواهد شاه باشد) بیان کند یعنی اگر دوران سلطنت خوب نداشته- در دورانش امن نبوده- انکشاف اقتصادی و فرهنگی نبوده و یا هر آن چیز دیگری و اتفاق های که علی کریمی دوست داشت در آن فلم در مورد شان از ظاهر شاه و یا عتیق رحیمی بشنود- از خاطری بود که او "شاه" نبوده و نمی توانسته حکومت کند. خود علی کریمی در ویبلاگش می نویسد:
ظاهر خان در فرانسه، غیر از زبان فرانسوی و معنای دموکراسی چیزهای دیگری نیز یادگرفت که برخی از آنها را در فلم مستند رحیمی می بینیم. او دلبستگی اشراف مآبانه اش به هنر را نیز از سالهای فرانسوی اش به میراث برد. ظاهر خان یک عکاس آبستره و یک نقاش مدرن بود... پیرمرد یک نقاش خوب و یک پادشاه بد بود.
اصل فلم همین گفتۀ علی کریمی است که ظاهر خان یک عکاس آبستره و یک نقاش مدرن بود... پیرمرد یک نقاش خوب و یک پاداشاه بد بود. عتیق رحیمی هم تمام تاکیدش همین بوده که ظاهر خان هنرمند بود پس باید هنرمند می ماند چرا باید شاه شود در حالیکه نمی تواند شاه باشد. در مقام یک نقاش و یک عکاس خوبتر می توانست درخشش داشته باشد نسبت به یک شاه.
فقط خود را دیندار احساس کرده برای علی کریمی چیزی نوشتم و خواستم متوجۀ بعضی نکته ها بسازمش و یادآور شوم آدم وقتی که حقیقت را دریافت می تواند بت بشکند، پس حقیقت را دریاب. و همچنان می خواهم بگویم که هنرمند خوب هدف و حرفش را به شکل غیر مستقیم به مخاطب می رساند. شخصیکه حرفش را بشکل شعاری و مسقتیم گفت او را نمی توان هنرمند خوب نامید. عتیق رحیمی این حرف را درک کرده و به همین حرف عمل کرده است. اگر علی کریمی اندکی از هنر سر در می آورد و اندک هنر را حس و لمس می توانست پس در همان شروع فلم به عمق آن می رسید و اینطور خود را رسوا نمی ساخت.
فکاهی هم واقعیت دارد و از روی اشخاص مسخره ساخته می شود. بطور مثال: شخصی می خواست جلال آباد برود. رفت به تکت فروشی و تکت خواست تکت فروش به همکارش گفت برایش یک تکت ننگرهار بدۀ. مرد وارخطا شد و گفت:"بیادر! می خایم جلال آباد برم." مرد تکت فروش جواب داد:"درست است جلال آباد برو." بار دیگر رو به همکارش کرد و گفت:"زود شو بریش تکت ننگرهار بدۀ که منتظر است." مرد ناگهان به جنگ شروع کرد و گفت:"می خایم جلال آباد برم اما تو مره ننگرهار روان می کنی، می خایم جلال آباد برم، جلال آباد نه ننگرهار." بالاخره مرد سر و صدا براه انداخته و جنگ کرده آنجا را ترک کرد و تا آخر ندانست که منظور مردم ما از جلال آباد و ننگرهار همان یک ولایت است.
علی کریمی سر تا آخر داستان لیلی و مجنون را شنید و در آخر نفهمید که لیلی زن بود یا مرد؟ بگذار کمکت کنم:
- علی جان! لیلی زن است.
امید وار هستم که نوشته هایم به کسی بر نخورد و از خاطر مشکلاتی گرامری معذرت می خواهم. مرا بخاطر صداقتم ببخشید.
